تبليغاتX
سیب ... بغض ... هزاره !
 
سیب ... بغض ... هزاره !
 
 
ادبی , اجتماعی : http://ahoora64.blogfa.com
 

رباعی

هرچند بنا بود که دل را ببرند،

با غرغرشان همیشه دنبال شر اند!

من در بروشور ِ خلقتِ زن خواندم:

هر قدر قشنگتر، بداخلاقتر اند!

(سعید ربیعی - ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱)

پی نوشت : دوستی می گفت توی وبلاگ کمتر صحبت کن و بیشتر شعر بگو. و درست هم می گفت اما واقعا نمی تونم از این پی نوشت بگذرم که: گذشته از شوخی بالا، واقعا در حق زن ها جفا می کنیم... خدا ما را از این جهالت برهاند... الهی آمین!

 |+| نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط سعید ربیعی  | 

برای تهیه کتاب سه بعلاوه یک ( گزیده رباعی امروز ایران ) می توانید به غرفه نشر جمهوری ( شبستان - نبش راهروی ۱۰ - انتشارات جمهوری) مراجعه فرمایید. در این کتاب گویا از بنده نیز چند رباعی چاپ شده. این کتاب را سید احمد حسینی عزیز جمع آوری کرده است.

 نکته جالب: از مجموع رباعی هایی که برای چاپ در این کتاب داده بودم دوتایش سانسور شد که یکی از آنها رباعی "بخت گشایی" که در کتاب خودم چاپ شده بود! و اصلا عنوان کتابم (بخت گشای با وقت قبلی!) از آن گرفته شده بود!!! و دیگری رباعی مظلومی بود که در هیچ کجای عالم چاپ نشده بود. این دو تا رباعی را با اجازه ی ممیز شدیدا محترم اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی در ذیل می آورم:


رباعی (1)

خوشحال شو: عاشق ِ شما هستم من !

هر چند که از شـما جــُــدا هستم من !

من عاشق ِ هر کسی شدم شوهر کرد؛

می بینی عجب بخت گشا هستم من ؟!


رباعی (2)

هر چند که جور دیگری دیدمشان؛

از زاویه ی خوب تری دیدمشان ،

از دور و برم همه پراکنده شدند

از بسکه به چشم خواهری دیدمشان!

(سعید ربیعی - مرداد 1389)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط سعید ربیعی  | 
تخم مرغ هایی که برای سفره ی هفت سین امسال رنگ کردم :

رباعی

باران بهار و کوچه ی تر نو نیست؟!

یا باغ ز نسترن معطر نو نیست؟!

نفرین به زمانه ای که در آن انگار

هر سال پس از دوهفته دیگر نو نیست!

(سعید ربیعی - مجموعه رباعی "بخت گشایی با وقت قبلی!")

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط سعید ربیعی  | 

اسفند را خیلی دوست دارم! شور و حال و هیاهوی روزهای مانده تا نوروز به نظرم چیزی کم از خود نوروز نداره... شنیدم که ماهی فروش داد میزنه: بدو ، بدو سمندر!... بدو ، بدو سمندر!

رباعی (۱)

تا خواب زده، تمام کشور باشد

این گربه اسیر دست اژدر باشد،

شایسته همین ست که جای ماهی

در سفره ی هفت سین سمندر باشد

(سعید ربیعی - ۲۵ اسفند ۱۳۹۰)

 

رباعی (۲)

مکری که بهار داشت پاییز نداشت

این ظاهر دوستانه را نیز نداشت

نوروز برای ماهیان چیزی جز

آغاز اسارتی غم انگیز نداشت...

(سعید ربیعی - ۲۵ اسفند ۱۳۹۰)

نوروز -این فرصت خوب آشتی- پیشاپیش مبارک! هرچند که پرواز سیمین دانشور و بعد هم استاد جلال ذوالفنون دلتنگترمان کرد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط سعید ربیعی  | 

خدمت هم تموم شد و نوشته ی قسمت «درباره ی وبلاگم» از "در حال حاضر سرباز!" به "درحال حاضر از سربازی آمده ام و به بازار بیکاری پیوسته ام!" تغییر کرد! اما هنوز شعری ننوشته ام که در کار آید، چرا که این روزها بیداری اسلامی توی بورس است و در واقع اساسا این روزها نون توی بیداری اسلامی است!... من اما هر چه زور می زنم چیزی در باب بیداری اسلامی بنویسم تا از این خوان نعمت بهره مند شوم بیشتر خوابم می گیرد... راستی اسکار اصغر فرهادی حسابی خواب را از سرمان پراند!

و اما کتاب جدید دوست عزیزم عباس صادقی زرینی با عنوان "پشت چراغ قرمز" در صد و دوازده صفحه و با قیمت هزار تومان به چاپ رسیده که مشتمل بر هشتاد و هشت رباعی و چهل و چهار کاریکاتور می باشد. اطلاعات کامل تر را در وبلاگ ایشان (تظاهرات درونی) بخوانید. بین خودمان هم بماند، آنطور که به من گفت سی و دو صفحه از نسخه ی اولیه ی کتاب به زیور تیغ ارشاد مجروح و معدوم ...!

و اینک چند رباعی از عباس عزیز که البته هنوز نمیدونم کدومش تو کتاب هست و کدوم قرار بوده باشه که البته مشخصه کدومش هست و کدومش...!

رباعی (۱)

نان همگي به لطف او آجر بود

با اين همه از تمام ما دلخور بود

گفتيم که فرياد بزن ما هستيم!

فرياد نزد چون که دهانش پر بود

(عباس صادقی زرینی - پشت چراغ قرمز)

رباعی (۲)

یک عمر اسير تنگ تنگي بودم

در حسرت دنياي قشنگي بودم

ای کاش به جای ماهي قرمز عيد

امروز براي خود نهنگي بودم

(عباس صادقی زرینی - پشت چراغ قرمز)

 رباعی (۳)

من معتقدم که ما جوان مي­ميريم

مابين زمين و آسمان مي­ميريم

لب­هاي من و تو لاله و لادن شد

از هم که جدا کنندمان مي­ميريم

(عباس صادقی زرینی - پشت چراغ قرمز)

رباعی (۴)

با هر که شراب خورده­اي تاک شده است

افتادگي آموخته و خاک شده است

از بس که لب تو را مکيدم ديگر

جاي دهن از صورت تو پاک شده است

(عباس صادقی زرینی - پشت چراغ قرمز)

 رباعی (۵)

تقدير به دست او رقم خواهد خورد

جان تو و عمه­ات قسم خواهد خورد

فردا که جواب آزمايش آمد

حال تو هم از عشق به هم خواهد خورد

(عباس صادقی زرینی - پشت چراغ قرمز)

 رباعی (۶)

با نيت حل مشکل مالي رفت

با قصد فروش پسته و قالي رفت

در موسم حج دور خودش مي­گردید

حاجي به طواف خانه­ي خالي رفت

(عباس صادقی زرینی - پشت چراغ قرمز)

 رباعی (۷)

در مذهب عشق باده­نوشي شغل است

در دوره­ي ما خانه به دوشي شغل است

صد شکر که بيکار نداريم دگر

در مملکتي که دين­فروشي شغل است

(عباس صادقی زرینی - پشت چراغ قرمز)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط سعید ربیعی  | 

بعد از پانصد روز بطالت، اگه خدا بخواد تا ۴۸ ساعت دیگه همه چیز به حالت عادی برمیگرده...شاید!

رباعی

ما را به لباس ِ گوسفندان دیده

اسبابِ تمسخرِ فراوان دیده

چوپان دروغگو نمی داند که:

ما خود شده ایم گرگِ باران دیده!

(سعید ربیعی - پاییز ۱۳۹۰)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط سعید ربیعی  | 

نطق پیش از دستور : امسال ولادت با سعادت مان را تبریک نگفتیم تا معلوممان شود کدامتان دوست راستین اید و تا سیه روی شود هر که دروغش باشد!... با این حال یوم الله ۱۱ دی پساپس خجسته باد!

و اما غزلی نسبتا جدید و منتشر نشده از من:

گیسوانت همیشه بیرون ست، مشکل دیگری نمی ماند

این طبیعی ست، موج اقیانوس زیر یک روسری نمی ماند!

دختر خوابهای دیرینم! از تنت سیب بوسه می چینم

توی باغت ـ برای غیر خودم ـ میوه ی نوبری نمی ماند!

هرزمان رد که می شوی کافی ست سرسری دیده را بچرخانی

زیرتیغ نگاه تو در شهر، مطمئنم سری نمی ماند!

تا تو باشی به این درخشانی، ماه بانوی نقره پیشانی

توی بازار دختری دیگر، اثر از مشتری نمی ماند!

می شود از تو بوسه ای دزدید، با تو وقتی که همقدم هستم

شرمسارم! ولی درین اوضاع، شیوه‌ ی بهتری نمی ماند!

عاقبت توی آخرین نامه، با تو بی پرده حرف خواهم زد

دستهای همیشه لرزانم بیش ازین جوهری نمی ماند...!

(سعید ربیعی - زمستان  ۱۳۸۹ - پاییز ۱۳۹۰)

 |+| نوشته شده در  شنبه 17 دی1390ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط سعید ربیعی  | 

خبر کوتاه بود و تکان دهنده: «غلامرضا بروسان و الهام اسلامی به همراه فرزندشان -لیلا- در یک حادثه رانندگی درگذشتند...» خبر کوتاه بود؛ آنقدر که حتی آه...

 

 

تو نمی میری 

همچون پرچمی که سربازان بسیاری

در آن شلیک کرده باشند

هر شب به هنگام باد

ماه را از خود عبور می دهی

در تو سر گوزنی را دیدم

که هنوز

شاخ هایش به سمت کوهستان

کج بود

چشمه ای

که پرندگان زیادی را شیر می داد

چه طور می تواند مرگ

از تو

تنها گودالی را پر کند؟

(رضا بروسان - "مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است")

 

نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم

اشرافی و غمگین

می خواهم کتان باشم

بر اندام زنی تنومند

که لب هایش

وقت بوسیدن ضربه می زنند

و نگاهش

وقت دیدن احاطه می کند

تمامی این روزها دلگیرند

من جغد پیری هستم

که شیشه ای نیافته ام برای تاریکی

می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند

 می ترسم بیدار شوم و ببینم

 زنی هستم در ایران

 افسردگی ام طبیعی است

 اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود

 نمی دانم اگر مرگ بیاید

 اول گلویم را می فشارد

 یا دلم را

 آن روز کجای خانه نشسته بودم

 که می توانستم آن همه شعر بگویم  ؟

 کدام لامپ روشن بود ؟

 می خواهم آن قدر شعر بگویم

 که اگر فردا مُردم

 نتوانی انکارم کنی

 می خواهم شعرم چون شایعه ای در شهر بپیچد

 و زنان

 هربار چیزی به آن اضافه کنند

 امشب تمام نمی شود

 امشب باید یکی از ما شعر بگوید

 یکی گریه کند

 در دلم جایی برای پنهان شدن نیست

 من همه ی زاویه ها را فرسوده ام

 دیگر وقت آن است که مرگ بیاید

 و شاخ هایش را در دلم فرو کند

(الهام اسلامی - "دنیا چشم از ما بر نمی دارد")

گزارش تصویری مراسم خاکسپاری این دو شاعر عزیز را در صفحه ی ادب و هنر روزنامه ی قدس بخوانید.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط سعید ربیعی  | 
چند شعر از مجموعه شعر بی خوابی عمیق اثر محمد مهدی سیار :

وقت

مدتی است از آن بی نظمی درآمده ام

هر روز صبح

درست سر ساعت،

پرده های اتاقم را

نسیم تکان می دهد؛

سر ساعت

گنجشک ها حیاط را روی سرشان می گذارند

و نیلوفرهای لب حوض

باز می شوند

مدتی است

درست سر ساعت

دیرم می شود

(محمد مهدی سیار – بی خوابی عمیق)

 

دیگری

هر روز صبح

در رخت خوابم

کسی به دنیا می آید

که شباهت غریبی با خودم دارد

لباس های مرا می پوشد

موهایش را در آینه مثل من شانه می زند

و سعی می کند ادای مرا در بیاورد

جلوی دوستانم

-بی آنکه بتواند-

دوستانم کاش قانع نمی شدند

با جواب های سر یالایش

وقتی از او سراغ می گیرند

لحن سابق اشعارم را

برق چشمانم

زنگ خنده هایم

حتی شاید می دیدند

ـاگر نگاه می کردندـ

که لباس هایم

بر تنش زار می زنند

و موهایش تنک تر است از من ...

دوستانم کاش

کمی سمج تر بودند ...

(محمد مهدی سیار – بی خوابی عمیق)

 

صحرا

نه رمه ای به صحرا برده ام

نه در صحرا آرمیده ام

این گونه که روزگار می گذرانم

در 40 سالگی پیامبر نخواهم شد

(محمد مهدی سیار – بی خوابی عمیق)

 

فریب

همیشه هم قافیه بوده اند

سیب و فریب

حتی زمانی که هیچ کس شعری نگفته بود

و حالا

-که هیچ کس شعر نمی گوید-

ما

-همه با هم-

می گوییم : «سیب»

و دوربین های عکاسی را

فریب می دهیم

تا پنهان کنیم

آن اندوه موروثی را

پشت این لبخند مصنوعی!

(محمد مهدی سیار – بی خوابی عمیق)

 

باز - بسته

باز هم

یک به یک

واشدند چترهای پرغرور

باز هم

بسته شد دریچه های کور

هیچ کس

غیر جوی و ناودان قشنگ، تر نشد

هیچ کس،

 قشنگ تر نشد

- همچنان که پیش از آن و بعد از این-

باز هم

حرف آسمان

ماند بر زمین!

(محمد مهدی سیار – بی خوابی عمیق)

 

خبر رسید

خبر رسيد که پاييز رو به پايان است

چه دلخوشيد؟ که اين اول زمستان است !

تو اي خزان زده جنگل، مخوان سرود سرور

صبور باش که فصل درخت سوزان است

نبود و نيست مرا همدمي که اين جنگل

نه جنگل است، که انبوه تک درختان است

چه گريه‌ها که نکردند ابرها تا صبح

به پشت گرمي اين غم که ماه پنهان است!

هواي هيچ دلي پرس و جوي دريا نيست

مدار پرسه اين جوي‌ها خيابان است

(محمد مهدی سیار – بی خوابی عمیق)

 

تب

بی تاب تر از جان پریشان در تب

بی خواب تر از گردش هذیان بر لب

بی رویت روی او بلاتکلیفیم

مثل گل آفتابگردان در شب

(محمد مهدی سیار – بی خوابی عمیق)

 

سیاووشان

صبورانِ هم آغوش زمستان...

سیاووشان خاموش زمستان...

یقین دارم نم ترسند از آتش

درختانِ کفن پوشِ زمستان...

(محمد مهدی سیار – بی خوابی عمیق)

 

آغاز

دروغی کهنه داغی بر تنم شد

دریغی وصله ی پیراهنم شد

سرآغاز و سرانجامم قفس بود

پر و بالم وبال گردنم شد

(محمد مهدی سیار – بی خوابی عمیق)

 و اما نقد و نظر «محمد کاظم کاظمی» و «سیامک بهرام پرور» بر این مجموعه را نیز اگر بخوانید بد نیست.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط سعید ربیعی  | 

چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۰ فرصتی دست داد تا در عصر شعری با عنوان "من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم" که به همت انجمن ادبی جهاد دانشگاهی در دانشگاه اراک برگزار شد دیداری با استاد بهمنی نازنین و دوست داشتنی تازه کنم:

 

سر از مزار خودم رو سیاه بردارم

اگر که لحظه ای از تو نگاه بردارم

ظرافت تو چنانم به وجد آورده ،

که در برابرت از سر کلاه بردارم!

چقدر توشه ام از کار خیر پر باشد

امان بده که کمی هم گناه بردارم

قسم به عشق که هستی به هم نمی ریزد

اگر که بوسه ای از روی ماه بردارم

مرا بگیر در آغوش خویش و رسوا کن

مرا مباد که از تو نگاه بردارم...!

 

(سعید ربیعی - پاییز ۱۳۸۹)

 |+| نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط سعید ربیعی  | 
 
  بالا